یک نابغه در ۲۰۹

مینا انتظاری : اوایل مهر ماه سال شصت، توی بند ۱ زندان اوین، زمانی که همگی زیر بازجویی و بعبارتی در صف اعدام بودیم، و در شرایطی که “امام امت” و تنها “حکومت الله” بر روی زمینِ خدا، بی پروا و افسارگسیخته بیداد میکردند، برای ما “دوزخیان روی زمین” نیز همه چیز رنگ خون به خود گرفته بود… بدنهای شرحه شرحه و پاهای ورم کرده و خون آلود، موج دستگیریهای روزانه و البته شبهای تیرباران و کابوس شمارش تیرهای خلاص… در آن ایام هولناک، تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون از زندان دو روزنامه حکومتی کیهان و اطلاعات بود که آنها هم آئینه تمام نمایی بودند از همان رژیم جنگ و جنایت و خون و جنون…

آخرِ شبها معمولآ هیاهو و تلاطم بچه ها در آن بند متراکم و پرجمعیت بطور نسبی فروکش میکرد و همه با دلهره و تشویش منتظر روز بعد و فردای نامعلوم خود میشدیم. یکی از آن شبها در خلوت خودم اخبار را مرور میکردم که ناگهان خبری به این مضمون در گوشه روزنامه توجهم رو جلب کرد: « ساسان سعیدپور، یکی از اعضای سازمان منافقین در یک درگیری خیابانی به هلاکت رسید…». بی اختیار به دیوار تکیه دادم و با حسرت و اندوه به روزها و سالهای گذشته سفر کردم…

تابستان سال ۵۶ بود. دو برادر بزرگتر من که در آمریکا تحصیل میکردند، مدتی بود که برای تعطیلات به ایران آمده بودند. با آمدن آنان شادی و خرّمی خانه و خانواده ما و حتی جمع بچه های فامیل، دوچندان شده بود. هر دو برادرم از دوستان بسیار صمیمی و یار دبستانی سابق سعید و ساسان سعیدپور بودند. بهمین دلیل آنها اولین مهمانان برادرانم بودند که برای دیدارشان می آمدند و معمولآ بهترین ایام را در دوران فراغت تحصیلی با هم داشتند. یک روز موقع صرف غذا در جمع خانواده، “محسن” دومین برادرم رو به ما کرد و گفت:
منکه می گفتم این پسر نابغه است. حالا دیدید؟
 پرسیدیم کی؟ مگه چی شده؟
با خنده گفت: “ساسان” رشته مهندسی دانشگاه علم و صنعت قبول شده…
با تعجب پرسیدم: ساسان! اونکه باید مثل من تازه دبیرستانی شده باشه.
جواب داد: خب همین دیگه، ساسان ۱۵ ساله دیپلم گرفت…

در واقع ساسان بعنوان یک دانش آموز تیزهوش، دوره تحصیلات زیر دیپلم خود را بصورت جهشی به پایان رسانده بود. البته قبلآ “سعید” برادر بزرگتر ساسان هم در سن نوجوانی وارد دانشگاه صنعتی شده بود که بعدآ تغییر رشته داد و برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی به دانشگاه کرج رفت… نبوغ تحصیلی در این خانواده مختص فرزندان نبود، چرا که مادر عزیز آنها (مادر همدم) نیز بخاطر اینکه در سنین نوجوانی ازدواج کرده بود بعدها علیرغم داشتن پنج فرزند، به تحصیل ادامه  داد و همزمان با مادر من که شرایط مشابهی داشتند، برای تکمیل دوره دیپلم به دبیرستان شبانه می رفتند. “مادر همدم” با اینکه روزها مدرسه خصوصی خودشان را اداره می کرد، در کلاسهای شبانه نیز از شاگردان ممتاز ناحیه بشمار می رفت و همیشه در بین فامیل، از استعداد و پشتکار او و فرزندان ممتازش به نیکی یاد می شد…

تابستان و پاییز سال ۶۰ از سیاه ترین و خونبارترین دوران سرکوب سیاسی این رژیم پلید بود. دستگیریها و کشتار بی وقفه و بیسابقه در تهران و شهرستانها ادامه داشت. تقربیآ هر یکشنبه و چهارشنبه جوخه های آتش در اوین براه بود. حدود عصر که می شد اسامی تعدادی از بچه های زندان و هم بندان ما را از طریق بلندگوی بند می خواندند که با تمام وسایل (چیزی در حد یک کیسه وسایل شخصی) به خارج از بند بروند. فراخواندن آنان در آنموقع و به آن شکل، معنایی جز مرگ و اجرای حکم اعدام نداشت… آخر شب بعد از هر کشتار، باز ما میماندیم و داغ جانسوز “وداع آخر” با یاران هم بندمان در آن روزگار تلختر از تلخ!

هنوز بخاطر دارم که در یک غروب غم انگیز دی ماه همان سال، دربند ۲۴۰ که دو طبقه بود باز هم نام تعدادی از زندانیان خوانده شد که به خارج از بند بروند. اسامی برخی از آن عزیزان که بوسیله یک بلندگو در هر دو طبقه بند خوانده میشد و بیادم مانده عبارت بودند از: شیرین مظاهری، مریم عبدالرحیم کاشی، اکرم نعیمی (نام مستعار مادر زهرا اسلامی)… البته همان شب، مهناز تهرانی را هم که همکلاسی و یار دبستانی مریم عبدالرحیم بود و هر دو دانش آموز سال آخر دبیرستان هشترودی بودند، از بند دیگری صدا کرده بودند. حدود ساعت ۸ و ۹ شب بود که یکباره صدای شلیک همزمان رگبار مسلسلها همچون انفجاری مهیب، در پشت بند ما بلند شد و به فاصله کوتاهی شلیک تیرهای خلاص بود که به مغز یارانمان می زدند… نمیدانم شاید بیش از صد تیر خلاص… در حین شلیک تیرهای خلاص و در لحظاتی که با تلخی، بغض و کین خود را فرو میخوردیم و صدا در گلویمان خفه شده بود، ناگهان صدای یک فریاد از طبقه بالای بند بگوش رسید که با ضجّه نام “شیرین” را صدا میکرد… بعدها شنیدم او سوسن خواهر کوچکتر شیرین مظاهری بوده که ساعاتی قبل، خواهر عزیزش را از کنارش برای اعدام برده بودند… چقدر وحشتناک بود.

آن شب یعنی ۱۲ دی ماه سال شصت، ساسان، همان نابغه ۱۵ ساله محله دوستی های ما در قبل از انقلاب، در زمره زندانیان دلاوری بود که در پشت دیوار بند ما تیرباران شد در حالیکه همزمان مادرش، مادر همدم، در همان بند ۲۴۰ بالا و در هنگامه رگبارها و تیرهای خلاص، مشغول دلداری و تیمار همبند نوجوان و پریشان حالش سوسن بود.
 
ماجرا از این قرار بود که ساسان سعیدپور در مهرماه حین درگیری با پاسداران تبهکار، مجروح و زنده دستگیر میشود ولی مسئولان اطلاعاتی سپاه و دادستانی با طرح فریب امنیتی، خبر کشته شدن او را در روزنامه رسمی اعلام میکنند. از آن پس به مدت سه ماه او را در بند ۲۰۹ اوین زیر شدیدترین شکنجه ها قرار میدهند تا شاید بتوانند اطلاعاتی از یاران و همرزمان ساسان بدست بیاورند.

در آن دوران، بند ۲۰۹ اوین در اختیار فاشیستهای خط امامی و کسانی بود که این روزها خیلی “اصلاح طلب” و بشدت مخالف “خشونت” شده اند. بخصوص برخی از هم دانشگاهی های ساسان موسوم به “باند علم و صنعت” و بازجوی بیرحمی همچون “صالح” که زندانیان ۲۰۹ را به معنای واقعی کلمه سلاخی میکردند. بهرحال ساسان تا سرحد مرگ شکنجه میشود ولی کوچکترین اطلاعاتی به دژخیمان نمیدهد… آنطور که همسلولی های او بعدآ نقل کرده اند او حتی برای مدتی قادر به راه رفتن نبوده و برای اینکه روحیه همسلولی هایش تضعیف نشود بشوخی روی دست راه می رفته و می گفته: «مگه آدم باید فقط روی پا راه بره؟ خب بعضی وقتها هم می شه روی دست راه رفت…»

اما شکنجه ها پایانی نداشتند و بازجوها که از کسب اطلاعات نسوخته او ناامید شده بودند به او پیشنهاد میدهند که برای خلاصی از شکنجه و زودتر اعدام کردنش باید در مصاحبه تلویزیونی برای محکوم کردن مجاهدین خلق شرکت کند. در واقع شرط اعدام او انجام مصاحبه تلویزیونی و اظهار ندامت بود! به گفته همسلولیش، دست آخر یک روز که بازجو و پاسداران مثل دفعات قبل او را در اتاق شکنجه به زیر ضربات مشت و لگد میگیرند، ساسان با نیّت قبلی در یک لحظه زبان خود را بین دندانهایش قرار میدهد و متعاقبآ با ضربه سنگینی که به فک و آرواره پائینش میخورد بخشی از زبانش پاره و بریده میشود… و با دهان غرق در خون، شکنجه گران بیرحم خود را مطمئن میکند که دیگر حتی نمیتواند حرف بزند وهرگز مصاحبه نخواهد کرد. بدین سان درشبانگاه ۱۲ دی ماه، مجاهد خلق ساسان سعیدپور بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا، همراه با حدود ۱۲۰ نفر از بهترین فرزندان ایران زمین، در مقابل جوخه تیرباران قرار میگیرد.

بیشتر از یکماه بعد، در درگیری های خونین حماسه ۱۹ بهمن سال شصت، که امروز سالگردش را گرامی میداریم، “سعید” برادر بزرگتر ساسان نیز بهمراه سردار خلق “موسی” و سالارزن آزادی “اشرف” و دیگر افسران ارشد میدان رزم و پایداری، دلاورانه جنگید و سرانجام تسلیم ناپذیر بر خاک افتاد.

البته در طی همان ماههای پرآشوب بعد از سی خرداد شصت، تمامی خانواده “مادر همدم” بجز یک دخترش، همگی دستگیر و روانه زندان شده بودند. تابستان سال ۶۱ در بند ۴ عمومی قزلحصار، “فروزان” خواهر کوچکتر سعید و ساسان را دیدم. او در تظاهرات خرداد شصت، زمانیکه ۱۳ سال بیشتر نداشت دستگیر و به ۴ سال زندان محکوم شده بود. جمعی از آن بچه ها در اوایل دستگیری، بعنوان اعتراض از دادن اسم خودشان به مامورین زندان خودداری کرده بودند و بهمین خاطر زندانیان هر سلول با انتخاب نام خاصی از میان شعرا، پرندگان، سبزیجات، حیوانات و …، یکدیگر را صدا میکردند. مثلآ در آن ایام چون فروزان در سلول پرندگان بود، بدلیل سن کم و جثه کوچکش نام گنجشک را انتخاب کرده بود که تا مدتها بعد بچه ها به شوخی او را با همین نام صدا می زدند.

در همان تابستان سال ۶۱ ، بعد از انتقال به زندان قزل حصار و جابجایی بندها، یکروز بناگاه در جمع جدید انتقالی از اوین “مادر همدم” را در بند عمومی قزل حصار دیدم. با خوشحالی و ذوق زدگی درونی به سویش رفتم… او را مثل همیشه با روحیه و قوی یافتم. فکر نمی کنم کسی در آن بند به اندازه من از زندگی و خانواده و شخصیت این زن دلاور در آن زمان اطلاع داشت و شاید در آن ایام کسی بدرستی نمی دانست که چه گل های سرسبدی را از بوستان خانواده آن مادر به غارت برده اند. راستش اولش پیش خودم فکر میکردم چطور باید راجع به فرزندان دلیرش سر صحبت را با آن مادر داغدار باز کنم و چگونه میتوانم تسّلی خاطر او باشم. ولی در همان لحظه ای که  می خواستم در فقدان فرزندان قهرمانش با مادر همدلی کنم، روحیه و صلابت او مرا مات کرد و قبل از اینکه من صحبتی بکنم مادر همدم گفت: «خوشحالم که سعید زنده به دست پاسداران و این جانیان نیافتاد…»

طنز تلخ روزگار را می بینید! شکنجه ها و شقاوت رژیم در حق زندانیان و بطور مثال بلاهایی که جلادان ۲۰۹ بر سر ساسان در آورده بودند بحدی بود که مادر خدا را شکر می کرد فرزند دیگرش سعید زنده بدست پاسداران نیافتاده است… بی تردید زبان حقیقت گوی تاریخ، بسا ناگفته ها از نسل ما و جنایات ملاها برای نسلهای آینده خواهد داشت.

در همان سالهای سیاه، برادر من محسن که در آمریکا مشغول تحصیل در رشته مهندسی مکانیک بود و یک فعال سیاسی و از مخالفین سر سخت رژیم محسوب میشد، دچار بیماری سرطان خون شد. پزشکان متخصص چاره درمان او را “پیوند مغز استخوان” که در آن زمان یک شیوه کاملآ جدید و نوین بود دانستند و من کاندیدای بسیار مناسبی برای این عمل بودم و چه بسا میتوانستم ناجی او باشم… بعد از هفت سال زندان، متاسفانه وقتی به او رسیدم که دیگر خیلی دیر شده بود و کاری نمیشد کرد. بفاصله چند ماه بعد از آمدنم به امریکا، درست در شب اول ژانویه همان سال (۱۹۸۸)، آخرین شب زندگی محسن عزیزم را در کنار تختش سپری کردم… نمیدانم چه تقدیری بود که آن دو یار دبستانی و دو دوست با وفا، برادرم محسن و ساسان سعیدپور در یک شب و به فاصله ۷ سال پر کشیدند و رفتند.

همبند عزیزم فروزان سعیدپور پس از رهایی از زندان، در سال ۶۶ به قرارگاه اشرف رفت و هنوز بعد از ۲۵ سال، همچنان یک رزمنده اشرفی است. همبند بزرگوارم خانم همدم امامی “مادر همدم” نیز بیش از دو دهه است که در غربت و تبعید، همچنان در صف اول مبارزه برای آزادی و دفاع ار حفوق مردم میهنش، در هر شهر و دیاری در تبعید حضور دارد و من هنوز با دیدن او انگیزه و انرژی می گیرم.

تنها سروده ساسان در بند ۲۰۹ اوین

دریا
غروب آفتابی در کنار ساحلی خونرنگ
یکی ساحل نشینی با دلی پردرد 
نظاره مینمود آن صحنه های غم 
که ناگه جمع مرغان سبکبال سپید اندام خوش اوا 
زدند فریاد 
بپاخیز ای فرو بنشسته بر خارا
شبی اینگونه ظلمانی
جدا افتاده ای از صحبت یاران
مگر آهنگ راهت نیست
مگر عزم پگاهت نیست
مگر نشنیده ای گلبانگ طوفان را
به خود بنگر ای ناظر
جامه فکرت سیاه آمد در این سرداب
قصد نداری جامه ات شویی درین دریا
یا از این سردابه سرد و سکوت سهو
پرکشی آن سوی ساحل ها
صدا نالنده پاسخ داد
که ای مرغان دریایی
قصد دارم رهگذار مقصد فردای خود باشم
وین ره دشوار را یکسر به پای جان بپیمایم
یا که حتی مهجه* ام را بر گل لاله بیافشانم
ولی برگو چگونه، با کدامین توشه راهم را بیاغازم
مرغ دریا پاسخش گفتا که ای ناظر
بایدت برگیری از تن جامه خود را
سپس با آن زلالین آب
بشویی همه هر گرد و خاک تیره جان را
بدین سان اندک اندک تا شنا کردن فراگیری
و بتوانی که با عفریت تن پولاد شب
این خصم انسان، سخت بستیزی
خلاصه گویمت ناظر
که ره خود گویدت
باید که چون آنسوی ساحلها
فراخیزی فراخیزی…

* مهجه: خونابه
ساسان (مسعود) سعیدپور
پائیز ۱۳۶۰ – بند ۲۰۹ زندان اوین

مینا انتظاری

بهمن ۱۳۹۱

ایمیل:    mina.entezari@yahoo.com

وبلاگ:    www.mina-entezari.blogspot.com

پانویس:
———————————————————————–

۱-  آخرین دیدار با دریادلِ سالار

‏http://mina-entezari1.blogspot.com/2008/02/blog-post.html

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © ۱۴۰۳ استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد است. All rights reserved.



ارسال