‎شعله پاکروان مادر ریحانه جباری می گوید: ‎گلایه دارم

‎دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ -IranSOS- گلایه دارم از کسانی که با گفتار نسنجیده ، به روی خانواده محترم سربندی چنگ کشیدند و قلب پر تپش و رنجور مرا فشردند. همواره بر این نکته پافشاری کردم که از رنج فرزندان مرحوم عمیقا درد می کشم. پسر نوجوانی که در جلسه صلح و سازش دیدم ، آیینه اضطراب بود. کدامیک از شما که با انواع بهتان ها و تفسیرهای دور از عدالت ، چنگ و دندان نشان دادید ، چهره این نوجوان را دیدید و شرم نکردید؟ نوجوان امروز ، پسری در اوج بحران بلوغ ، به ورطه بحران خانوادگی و زمزمه های شیطانی پرت شده و با هر کلام نامهربان غصه میخورد .

مادری، مثل من ، با تمام احساسات عاشقانه، پیر و ناتوان با عصا به صلح و سازش آمد و از دردش گفت. وقتی به چشم یکدیگر خیره شدیم، هزار راز نگفته به هم گفتیم . باز هم میگفتیم اگر پچ پچ ها و چنگ و دندان ها نبود. اکنون با چه رویی به چشمش خیره شوم؟ از کدام تقاضا برایش بگویم؟ . این در کدام مرام و مسلک قابل قبول است؟ قرارمان چه بود؟ دلجویی از اولیای دم.

اما چه شد؟ خشک کردن جوانه بخشش. آیا این بخشش در صورت وقوع نمیتوانست در همه کوچه ها و خیابان ها و خانه ها منتشر شود؟ کسانی که برایم دم از یاری زذند ، داس برداشتند و ذره ذره ریشه دلم را زدند. تبر برداشتند تا درخت امید را بشکنند.

گله دارم . از خودم. چرا توکل مطلقم به پروردگار را سست کردم.که خیال کردم خداوند سبب سازی کرده تا به جای اینکه من، همسرو بچه هایم به تنهایی از اولیای دم دلجویی کنیم ، هزاران نفر مثل ما ، با لبی پر از دعا و چشمی پر از امید ، با یک بغل گل خوشرنگ و بو به خانه سربندی ها میرویم. و جمع یکدل و طالب بخشش ما ، مرهم میشود بر دل زخمی خانواده مرحوم. اما افسوس که دیگر ذره ای به بخشش و نجات دخترم امید ندارم و هر ثانیه ام همراه با شکنجه و درد است.

هر نیش و کنایه به اولیای دم یا مرحوم تبدیل به ضربه ای شد به صورتم ، خنجری شد به قلبم و دروغی شد به اعتماد و امیدم . مدعیان چگونه دلشان آمد دختر مرا بهانه ای برای اهداف سیاسی و حزبیشان کنند؟ کجا دیده یا شنیده اید که من یا خانواده ام ازوطن یا اسلام بدگویی کرده باشیم که به بهانه دخترم نارواترین الفاظ را در حق کشور یا دین به زبان آوردید؟من و خانواده ام در این کشور زندگی میکنیم و برای آبادانیش میکوشیم. هر کدام به سهم و اندازه خود. از ابتدای کودکی ، همراه با لالایی مادرانه ، عشق به اهل بیت رسول خدا در رگهایمان جاری شده.

به قوانین شریعت مقیدیم ، حتی قصاص. لیکن به بخشش و عفو نیز امید داشتیم. کجا از زبانم شنیدید که تجمع کنیم و اعتراض؟ من فقط درخواست داشتم و التماس ، آن هم نه به حکومت که به اولیای دم. خون و جان بچه و پاره تنم ، نه در دست نظام که در دست اولیای دم است.و اگر جوانه امیدم ناامید شده به دلیل حرفهای نسنجیده و احساسات خام گروهی بود که دانسته یا ندانسته ، زخمی عمیق بر دلم نهادند. زخمی که شاید هرگز التیام نیابد .

اگر ریحان من به آغوشم برنگردد ، حتی نمیتوانم به خدا شکوه کنم که چرا؟ حتی نمیتوانم به اولیای دم بگویم که غمشان غم من است و آبرویشان آبروی من و آرامششان ، آرامش من. نمیتوانم بگویم ، ما دشمن نبودیم. من دوستشان داشتم و به راحتی همذات پنداری کردم و بارها خودم را جایشان گذاشتم و برایشان اشک ریختم. در خفا برایشان دعا خواندم و برای صبرو آرامششان نذر کردم. بارها بر سر مزار مرحوم رفتم و ازو خواستم ، وساطت کند بین من و خانواده اش. هر سال ، جمعه آخر سال و ۱۶ تیر ، فاتحه خواندم و گلاب بر مزارش ریختم.

تا اگر حقی بر گردن من دارد ببخشد و اگر من حقی به گردنش دارم بخشیدم. دیروز هم رفتم . او اکنون میداند که من ، فرزندانش را مثل بچه های خودم دوست دارم و از رنجشان در رنجم. میداند که مادرش را دوست دارم و برای آرامشش در تکاپو. فردا هرچه بشود راضیم به مشیت پروردگار و تقدیر و سرنوشت. شاید راهی باشد برای رستگاری.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *