دانشجوی چریک سیاهپوش!

سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ -IranSOS- فرخ حیدری: فکر میکنم اواخر سال ۵۶ بود که اتفاقی شنیدم آن دختر سیاهپوش روشنفکر، توسط گارد دانشگاه دستگیر شده است. شایع شده بود که او چریک بوده و حتی برادر بزرگش هم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی آریامهر تهران بوده همان سال ۵۴ بعنوان «خرابکار» دستگیر و یا کشته شده است.

پائیز سال ۱۳۵۴ اولین ترم تحصیلی من در دانشگاه علم و صنعت تهران بود. برای ما دانشجویان رشته مهندسی الکترونیک در ترم اول ورود به دانشگاه، واحدهای درسی مشابهی تعیین شده بود و بنابراین تقریبآ هروز کلاس مشترک داشتیم. همه جوانسال و البته بیشترمان شاداب و شلوغ بودیم. در عین حال از نظر سن و سال و چهره، من یکی دوسال از بقیه همکلاسیهایم جوانتر بودم چونکه در سالهای قبل، بعنوان یک دانش آموز “تیز هوش” حدفاصل بین دبستان و دبیرستان را بصورت جهشی گذرانده بودم.

در کلاس ما هم مثل بقیه رشته های مهندسی در آن دوران، تعداد دختران خیلی کمتر از پسران بود… بطور مثال در کلاس حدودآ چهل نفره ما شاید پنج یا شش دختر دانشجو بیشتر نبود که طبعآ همگی دختران ممتاز رشته ریاضی در شهر و دیار و دبیرستان خود بودند.

دخترانی که حالا در کلاسهای مختلط و در محیط باز دانشگاه بطور طبیعی مورد توجه بیشتر ما پسران برای آشنایی و دوستی و درس خواندن مشترک قرار میگرفتند. ضمن اینکه همواره در زیر نگاه های مشتاق پسران کلاس و درون ذهن باصطلاح مردانه شان، بدقت تشریح و آناتومی فیزیولوژیک میشدند! انکار نمیکنم که من هم علیرغم اینکه هنوز بقول معروف پشت لبم سبز نشده بود، گاهآ از آن نگاه های شیطنت آمیز آناتومیک داشتم…

توی کلاس ما فقط یک دختر دانشجو بود که کاملآ با حجاب بود. دختری خوزستانی، سبزه، کشیده و سراپا سیاهپوش به سبک حجاب سنتی زنان جنوب کشور… بسیار آرام و بی صدا میامد و میرفت. برخلاف تنظیم رابطه معمول با دیگر دختران دانشگاه، این یکی همکلاسی سیاهپوش ما فقط بطور عبوری آن هم از روی کنجکاوی، چهره تیره رنگش مورد توجه و در تیررس نگاه دیگران قرار میگرفت… با این وصف علیرغم حالت آرام و ساکتی که داشت، اندوه و اضطراب غریبی در نگاهش دیده میشد.
وسطهای ترم یکروز که فکر میکنم سر کلاس ادبیات بود، صحبت از شعر و شعرای جدید و قدیم و سبکهای ادبی شد. در حین صحبتهای استاد مربوطه، و چند اظهار نظر دیگر، یکی از دانشجویان کلاس ضمن بیان نظر منفی در مورد شعر نو، اساسآ آن را فاقد ارزش ادبی و ادبیات منظوم دانست.
ناگهان همکلاسی سیاهپوش ما با دست از استاد اجازه گرفت و برای اولین بار شروع به صحبت کرد.

تمام کلاس او را که برخاسته و ایستاده صحبت میکرد نظاره میکرد. او با قاطعیت و با استدلال از شعر نو و وجوه و کارکرد آن در حیطه ادبیات مدرن دفاع میکرد… چند دقیقه بدون توقف، سلیس و روان و بدون تپُق صحبت کرد. یک جاهایی هیجان و لرزش صدایش محسوس بود… وقتی نشست، چهره و شخصیت انسانی او در اعماق ذهن ما پسرهای مغرور و پرمدعا کاملآ زیرو رو شده بود.
آن ایام من و بیشتر همکلاسی هایم در دوران نوجوانی و بی خیالی خرگوشی سیر میکردم و با دوستان جدید دانشجو بقول معروف جوانی میکردیم و از دغدغه های مسائل جدی اجتماعی و سیاست روز ایران تقریبآ بدور بودیم. اگرچه در مقولات دبیرستانی مثل حساب استدلالی و هندسه رقومی و جبر و مثلثات و فیزیک… معلومات بسیاری داشتیم ولی بجرئت میتوانم بگویم برخی واژه های ادبی و اسامی ادیبانی همچون احمد شاملو را آنروز برای اولین بار از آن دختر دانشجوی خوزستانی شنیدیم.
بعد از کلاس همراه با یکی دو تا از دوستان، حین مراجعه به دفتر یکی از استادان مان، لیست اسامی دانشجویان مهندسی برق و الکترونیک ترم اول سال تحصیلی ۵۴ را که روی کاغذ مخصوص کامپیوترهای اولیه آی بی ام در ویترین اش نصب شده بود یکبار دیگر نگاه کردیم. اسم کامل آن دانشجوی سیاهپوش «راضیه کرمانشاهی اصل» بود.

همانجا یکی از دوستان همراه زیرلب گفت: اصلآ بهش نمیاومد اینقدر دختر روشنفکری باشه!
ترم های بعد، از آنجا که واحدهای درسی را دیگر خودمان انتخاب میکردیم، طبعآ در کلاسهای مختلفی شرکت میکردیم و از آن پس تا یکی دو سال خاطره خاصی از «راضیه» در ذهن ندارم. بهرحال طی این مدت بتدریج من و بسیاری از دیگر دوستانم نیز قدم بر زمین پرسنگلاخ سیاست نهادیم… فکر میکنم اواخر سال ۵۶ بود که اتفاقی شنیدم آن دختر سیاهپوش روشنفکر، توسط گارد دانشگاه دستگیر شده است. شایع شده بود که او چریک بوده و حتی برادر بزرگش هم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی آریامهر تهران بوده همان سال ۵۴ بعنوان «خرابکار» دستگیر و یا کشته شده است. هرچه بیشتر، حتی از راه دور، با شخصیت و شهامت او آشنا میشدیم جایگاه و منزلت والاتری در ذهن ما مییافت.
بعد از بسیاری فراز و فرودها و سرانجام پس از «سقوط ۵۷» وقتی دوباره به دانشگاه علم و صنعت برگشتیم، خیلی چیزها در درون ذهن و ضمیر ما و در صف بندی و معادلات سیاسی بیرون از ما زیر و رو شده بود… من بسرعت جذب طیف دانشجویان هوادار مجاهدین شدم و همراه با صفی از دختران و پسران شاخص و روشنفکر دانشگاه و در کنار دیگر جریانات سیاسی مترقی، رو در روی ارتجاع خمینی و باندهای چماقدار حزب الله قرار گرفتیم…
فکر میکنم در آن ایام پرغوغا یکی دوبار دیگر «راضیه» را دیدم. او دیگر مخفی یا فراری و سیاهپوش نبود. مثل دیگر زنان مجاهد خلق، با روسری و مانتو سرمه ای و اورکت سبز رنگ افسری، در جمع مسئولین ارشد ستاد مجاهدین در حال تلاش و کوشش برای سازماندهی طیف گسترده اجتماعی و نیروهای هوادار سازمان بود…

چندی بعد نیز در همان روابط تشکیلاتی دانشجویی شنیدم که او همسر مجاهد خلق عباس داوری شده است.
لازم به یاداوری میدانم علاوه بر راضیه، از دیگر زنان مجاهد دانشجوی علم و صنعت که در «بهار آزادی» از فعالین شاخص جنبش دانشجویی بودند و مبارزه روشنگرانه سیاسی علیه دیو مهیب ارتجاع مذهبی را در دانشگاه به پیش میبردند میتوانم از معصومه قجرعضدانلو، سیمین لویی، مهناز کلانتری، زهره سبکتکین، اعظم طاقدره، وحیده پیرایش، حمیده شاهرخی، ملیحه مقدم… و تعدادی دیگر که نامشان را نمیدانم و یا بخاطرم نمانده است یاد کنم.
«معصومه عضدانلو» که با وجود زیبایی خیره کننده چهره اش، حتی بی پرواترین پسران غیرسیاسی دانشگاه نیز، در برابر وقار و متانت اخلاقی و رفتاریش، مقهور و چشمانشان “درویش” میشد، در زمره ارزنده ترین زنان مجاهد دانشگاه علم و صنعت و از یاران فرمانده راضیه بود. معصومه دلیر در بهار سال ۶۱ با پیکری مجروح و بیهوش دستگیر شد و بعد از تحمل چند ماه شکنجه توسط باند لاجوردی جلاد، نهایتآ در زندان اوین به جوخه تیرباران سپرده شد.
مهناز کلانتری نیز بعد از سه سال مبارزه سیاسی و نظامی با ارتجاع مذهبی حاکم، سرانجام در ۱۹ بهمن سال شصت، همراه با سردار خلق موسی خیابانی و آذر و اشرف عزیز، با پیکری خونین بر خاک افتاد.
وحیده پیرایش، دوست و هم پرونده ایی راضیه عزیز در قبل از انقلاب، و همینطور سیمین لویی و زهره سبکتکین با آن چهره و لبخند محجوبش، در فاصله سالهای ۶۱-۶۰ در نبرد با پاسداران هار و هرزه خمینی، خونین بال در مسلخ خمینی خونخوار جاودانه شدند.
مجاهد دلاور اعظم طاقدره نیز بعد از تحمل هفت سال زندان در حالیکه بقول همبندانش آثار شکنجه های بسیار، همچنان بعد از سالیان بر دستها و پاهایش نمایان بود، بخاطر دفاع از راه و راهبر و آرمان یارانش، در تابستان سال ۶۷ از سالن ۳ زندان زنان اوین راهی راهروهای مرگ شد و سرفراز سربدار گردید.
حمیده شاهرخی، زن مبارزی که بیشتر از ۳۵ سال همرزم و همراه راضیه بوده است و هر دو برای آزادی خلق و میهنشان با عبور از طوفانهای بسیار و حضور در میادین مختلف، در نبردهای نفس گیر سیاسی و نظامی زیادی جنگیده اند، هم چنان در صفوف رهبری مجاهدین ایفای مسئولیت میکند.
ملیحه مقدم، یکی دیگر از زنان دلاور و از فعالین جنبش دانشجویی در علم و صنعت تهران نیز، بعد از چند سال اسارت در اوین و قزلحصار، سرانجام موفق به فرار از زندان و خروج از کشور شد.

او حدود سه دهه است که بعنوان یکی از مسئولین و فرماندهان «جنگ آزادیبخش» در سخترین شرایط زیستی و ژئوپولیتکی منطقه و پیچیده ترین معادلات بین المللی و کثیف ترین معاملات نفتی مابین «شیطان بزرگ» و اقمارش با جناب «شیطان رجیم» در جماران و نیاوران، همچنان بر راه و راهبرش در نبرد برای آزادی وفادار است و هم اکنون در شرایط خطیری در «زندان لیبرتی» بسر میبرد.
و حالا راضیه هم پر کشید و رفت. دختری دردمند، دانش آموزی ممتاز، دانشجویی آزادیخواه، روشنفکری انقلابی، فرماندهی شجاع و استوار، و زنی مجاهد خلق… که نزدیک به چهار دهه برای آزادی جنگید، بارها و بارها به روایت همرزمانش در نبردهای گوناگون تا یک قدمی مرگ پیش رفت، شاهد شهادت دردناک بسا یاران و همرزمانش بود و نهایتآ خودش بخاطر تسلیم نشدن در برابر مقاصد پلید ارتجاع هار و استعمار قهار، ظالمانه در محاصره چند ساله پزشکی از پای درامد و سرانجام قلب پر دردش از تپش باز ایستاد.
طنز روزگار در این است که برخی مدعیان که خود هیچگاه شرایط فوق طاقت دوران رزمندگی راضیه را تجربه نکردند و یا در نیمه راه، به یاران خود در سنگر مبارزه پشت کردند و رفیق نیمه راه شدند و تازه بعدش طلبکار هم شدند که گویا حضرات از جمله جداشدگان راه یافته هستند و راضیه و یارانش گمراهان مفتون و محکوم و خودباخته ی بیش نیستند، حال ظاهرآ سخت دلسوخته و پریشان از مرگ راضیه، بناگاه دادخواه حق زندگی به یغما رفته امثال وی شده اند، البته نه به دادخواهی و دادستانی از دشمنان جرّار راضیه بلکه از یاران و دوستان وفادارش!
انگار که این زن بزرگوار و انسان شریف با حدود چهل سال درد و رنج و رزم و فدا و با کوله بار پرباری از دانش و تجربه، همچون کودکی صغیر و یا ضعیفه ی بیسواد و شاید عروسکی کوکی، ناخواسته و ناغافل اسیردست و عامل این «فرقه شیطانی» شده بود!
آن مدعیانی که صرفنظر از همه ارزشهای انسانی و آرمانی راضیه، حتی در مقابل سابقه مبارزاتی و صلاحیت های سیاسی و نظامی و تشکیلاتی و معلومات فرهنگی و دانش اجتماعی و اندوخته آکادمیک وی، در هیچ مرحله از زندگیشان یارای مقابله یا هماوردی با او را نداشته و ندارند و با بی پرنسیبی محض برای پوشاندن این خندق حقارت، در حاشیه امن فرنگ با ادبیات بویناک و آلوده «وزارتی» راضیه و کادرهای همرزمش را، شریرانه «بازجو و زندانبان و شکنجه گر فرقه» معرفی میکنند آیا براستی بویی از شرافت انسانی برده اند؟

جماعتی که از زدن رذیلانه ترین اتهامات اخلاقی نیز به راضیه و دیگر زنان شورای رهبری مجاهدین دریغ نکردند بنگرید که حالا در سوگ رفتن راضیه چگونه پستان به تنور می چسبانند!
در این شرایط خطیر و حساس که جان و سرنوشت چند هزار رزمنده آزادی بعنوان بازماندگان نسلی پایدار و خونبار، فارغ از هر « چرا و اما و اگر» در زیر تیغ تبانی ارتجاع و استعمار در معرض خطر مبرم میباشند، هر قدمی در جهت تضمین امنیت و سلامت آن عزیزان تا رسیدن شان به محل امنی در خارج از عراق، بسیار بایسته و شایسته است. البته حق پاسخگویی کامل و جامع و مستند نسبت به اتهامات ناجوانمردانه ی کسانی که در عمل با گرگ ظالم دنبه میخورند و در علن با چوپان مظلوم گریه میکنند، تا زمان مناسبش همواره محفوظ خواهد بود.
با ادای احترام به روانهای پاک راضیه و معصومه و مهناز و وحیده و سیمین و زهره و اعظم و هزاران جانفشان دیگر راه آزادی، برای همه همرزمان و همراهانشان که همچنان در «نبرد برای آزادی» پایدار و پابرجا هستند، آرزوی سلامتی و پیروزی دارم.

فرخ حیدری
۱۹ مه ۲۰۱۴
‏HeidariFarrokh@gmail.com
‏www.farrokh-heidari.blogspot.com

پانویس
————————————————————————–
۱- نوستالژی نسل سوخته  –  فرخ حیدری   
‏http://youtu.be/NMBcG6IP4PY

۲- مجاهد خلق حسین کرمانشاهی اصل، برادر بزرگ راضیه و از دانشجویان مهندسی دانشگاه صنعتی تهران بود که بعد از مدتها زندگی مخفی، در اردیبهشت سال ۵۴ توسط ساواک دستگیر و یکی دو هفته بعد در زیر شکنجه به قتل رسید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © ۱۴۰۳ استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد است. All rights reserved.



ارسال